پسر نیمه شب

X
تبلیغات
رایتل
آرشیو
جمعه 20 خرداد‌ماه سال 1384
بخورید به حساب دکتر قالیباف

جای همه شما خالی ، امروز صبح به همراه یکی از دوستانم به کوههای عظیمیه رفتیم . البته امروز مثل روزهای دیگه شلوغ نبود ولی لطف و صفای همیشه رو داشت .  از اونجایی که کوه نور عظیمیه جای شلوغ و تفریح گاه مناسبی برای مردم کرج محسوب میشه نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری آنجا را محل مناسبی برای تبلیغات می دانند . هر چه به کوه نزدیکتر میشدیم کاغذهای پراکنده تبلیغاتی بیشتر و بیشتر به چشم می خورد و محیط کوه و طبیعت مردم را برای پیروزی خودشان در انتخابات آلوده و کثیف کرده بودند . هر ستاد انتخاباتی دوست دارد تا کاندیدای مورد نظر خودش در انتخابات پیروز شود ، حالا به هر قیمتی که شده براشون چه اهمیتی داره کوه کثیف بشه ؟ اونا میخواهند پشت میز به صندلی بزرگ و قشنگشون تکیه بدن .

در این میان عکسهای دکتر قالیباف بیشتر به چشم می خورد . کمی که جلو رفتم دیدم عده ای در پای کوه سی دی هایی را به مردم میدادند که روی آن عکس دکتر قالیباف بود حالا توی سی دی چی بود خدا میدونه . بدون توجه از کنار پخش کننده های سی دی در شدیم ، تو این فکر بودم که مثلاً چی توی این سی دی ها هست ؟ که چی بشه ؟ ... به خودم اومدم دیدم هر کسی که از بالا به سمت پایین میاد یه ساندیس و کیک دستشه از وسط صدای بعضی از خانوم ها هم می اومد که به آقاهاشون می گفتن : برو برو بازم بگیر .

نظرم جلب شد رفتم جلو دیدم دو تا چادر کنار هم زده اند و چند نفری مشغول پخش کیک و ساندیس رایگان بین مردم هستند . بله باز هم تبلیغات ، بخورید به حساب دکتر قالیباف ! جالبی این مطلب میدونید کجاست ؟ الان میگم :

زمستان گذشته ساعت 8 شب از جهار راه طالقانی به سمت خونه میرفتم ، برف داشت از آسمون می اومد و هوا خیلی سرد بود  ، نزدیک اداره پست یه بچه  6 یا 7 ساله رو دیدم که روی زمین نشسته بود و یه ترازو گذاشته بود جلوی پاش ، لباس کمی به تنش بود ، فقط یه بلوز . یه دستشو از سرما توی بلوزش کرده بود و نوک انگشتای دست دیگشو توی دهنش کرده بود ، من با کلی لباس که تنم بود میلرزیدم ! پسرک هم می لرزید ! می فهمی؟ می لرزید از سرما ... از بدبختی ... از نداری .... از بی کسی ... از بی قانونی و نا برابری ... از ...

اشک تو چشمام جمع شد دوست داشتم برم کنارش بشینم . دوست داشتم داشتم و بهش میدادم . ای کاش میداشتم . حالا آقایون برای پیروزی در سیاست بازی هزار تومانی آتیش میزنند و کیک صلواتی میدهند و دم از برابری میزنند از درختها کاغذ برای تبلیغات می سازند و روی آن حرفهای قشنگ قشنگ می نویسند " برابری – حقوق بشر – آسایش – رفاه  - آزادی و ..." اما اینها برای چه کسانی ؟ لابد برای خودشان .

چی میشد این همه پولی را که اینطوری آتیش می زنند را به امثال همان بچه کوچک کمک می کردند ؟ آنوقت آن را در همه جا جار میزدند ، بخدا این مردم بیشتر لذت می بردند و خودشان را بیشتر در دل مردم جا می کردند .

بگذیریم حرف در این ضمینه ها خیلی زیاده اما برای آخرین مطلب یک نکته را به شما بگویم :

 

در آن شب زمستانی من از سرما می لرزیدم و آن کودک فقیر بی لباس هم می لرزید ، این یعنی برابری ...

وسلام

یا علی تا بعد ...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 107279


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها