پسر نیمه شب

اسفند 1385
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29      
آرشیو

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 اسفند ماه سال 1384
لحظه آرزوها ...

سال 84 آخرین ساعت های عمرش رو می گذرونه . هر چند سال 84 گذشت ولی خاطره ای که از این سال دارم برای یک عمر در ذهنم خواهد ماند . تو این لحظه ها یاد زمان سال تحویل سالهای گذشته می افتم که هفت سینی بود و قرآنی و تنگ آبی و یک آرزوی بزرگ برای من ، سرمو پایین می انداختم چشامو می بستم و تو رو از خدا می خواستم ...

با هزار امید و آرزو به انتظار آغاز سال جدید می نشینم  و در لحظه یا مقلب القلوب ... زیبا ترین آرزوها را از باغ رویا هایم برای تو می چینم تا در لحظه دیدارمان با نگاهم به تو هدیه کنم تا یک عمر در کنارم بمانی و در تمام آن لحظات مثل همیشه به تو فکر می کنم و آرزو می کنم که روزی در کنار هفت سینی بشینم که تو آن را چیده ای ، با تو ، در کنار تو ...

 


شنبه 27 اسفند ماه سال 1384
نمی دانم ...

نمی دانم از کجا آمدی ؟ نمی دانم چطور با خاطراتم یکی شدی ، با رویاهایم ، با آرزو هایم . نمی دانم چه کردی که سفره این دل را که سالها بود دست نخورده مانده بود برای تو باز کردم . از کجا آمدی که حالا بخشی از زندگی ام شده ای ، بخشی از وجودم . اسیر کدام نگاهت شدم که 5 سال در انتظارت نشستم ؟

نمی دانم در سیاهی چشمانت چه داری که در آنها غرق می شوم ، می میرم ، زنده می شوم و دویاره به تمنای دیدن چشمانت می نشینم . با من چه کرده ای که حالا با هر نفسم می آیی و می روی و اگر نیایی ... می میرم ... نیست می شوم .  نمی دانم ...

 


پنجشنبه 25 اسفند ماه سال 1384
عشق را ...

-          هزار کــــاکلی شـــاد در چشمان تو

-          هزار قناری خاموش در گـلوی مـــــن

-          عشق را ای کـاش زبان سخن بـــود

 

 

-          هزار آفتاب خندان در خــرام تــوست

-          هزار ستــاره گــریان در تمنای مـــن

-          عشق را ای کــاش زبان سخن بـود

 

 بر گرفته از کتاب میان خورشیدهای همیشه " زنده یاد احمد شاملو "

 


چهارشنبه 24 اسفند ماه سال 1384
زبانم در دهان باز بسته است ...

چی بگم ! نمی دونم ...

وقتی نتونی در مورد ناراحتی دیگران بی تفاوت باشی ، و قتی که نتونی از کنار مشکلات اطرافیانت به راحتی و بدون تفاوت عبور کنی وقتی نتونی ...  چقدر سخته .

چقدر سخته که نتونی کسی رو ببینی که دلش گرفته  در حالی که خودت یه عمر دلت گرفته بوده ، چقدر سخته که دلت می سوزه ولی کاری از دستت بر نمیاد ، مگر اینکه  دعا کنی ...

 


دوشنبه 22 اسفند ماه سال 1384
یادت میاد ...

یادت میاد احسان ؟ چه سالهایی که  بخاطرش صبر کردی ،  چه سالهایی  فقط و فقط به اون فکر کردی ، چه سالهایی که هر روز ، هر شب ، هر لحظه با او بودن رو آرزو کردی . شمارش کاغذهایی که یاد لحظه های تنهایی ات  با اسم قشنگش سیاه شدن از دستت در رفته .  یادته !! یادته !! همیشه جای قطرات اشک هات روی کاغذهایی که می نوشتی بود ، نمی دونم چرا ولی فکر کنم واسه این بود که حرفی که دو دلت داشتی و می خواستی بهش بگی رو چون نمی تونستی به زبون بیاری همیشه روی کاغذ میاوردی ...

یادت میاد هر وقت که یه دختر پسر جوون رو با هم می دیدی یاد کی می افتادی ؟ یادته چقدر بخاطر دل بستن به کسی که از حرف دلت خبر نداشت سرزنشت کردن . یادته همه بهت می گفتن که پشیمون می شی ؟ چقدر پا فشاری می کردی که یا هیچ کس یا فقط اون ... خیلی صبر کردی مگه نه !!

حالا نگاه کن ! بعد از پنج سال ! یک نفر کنارت راه میاد ، با تو ، شونه به شونه تو ، با هر قدم تو یک قدم بر میداره ، دلش آماده شنیدن حرف های تو ، همون حرفهایی که سالها روی کاغذ می نوشتی . تو چشماش نگاه کن ببین اونم یه عالمه حرف واسه تو داره ...

 

خدایا شرمنده ام کردی که یه  فرشته  رو بهم دادی ، کسی که همیشه داشتنش آرزوم بوده

 


یکشنبه 21 اسفند ماه سال 1384
بدون عنوان ...

-          نا گفته ها را گفته ام .

-          حالا پر از شنیدنم  .

 


شنبه 20 اسفند ماه سال 1384
حالا دیگه ...

حالا دیگه از دلم خبر داره !

حالا دیگه می دونه تو دلم چی میگذشته این همه سال !

حالا دیگه حرف دلم رو بهش گفتم !

حالا دیگه دلم از حرفهای نگفته نمی سوزه !

حالا دیگه می دونه بزرگتریم آرزوم این هم سال چی بوده !

حالا دیگه بیشتر از قبل دلم شور آینده رو میزنه !

حالا دیگه تنها سوال ذهنم اینه که آخرش چی میشه !

 

حالا دیگه ،  " خدایا اگه اون قسمت من نیست دیگه نمیخوام فردا رو ببینم ... "

همین ...

 


   1      2      3      4    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 32617


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها